نوشته ای تامل برانگیز و مفهومی مادر به فرزندش

naghashi-1.png


فرزند عزیزم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن.اگر هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم صبور باش و به یاد بیاور که همین کارها را بهتو یاد دادم ...

 

اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا ده،همانگونه که من در دوران کودکی به حرفهای تکراریت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم.اگر زمانی را برای تعویض من میگذاری با عصبانیت این کار را نکن و به یاد بیاور، وقتی کوچک بودی، من نیز مجبور می شدم روزیچند بار لباسهایت را عوض کنم.


بقییه نوشته ها در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

داستان چهار فصل زندگی

05738474553145902223_2.png


داستان کوتاه مردی چهار پسر داشت.

آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: نه 

درختی پوشیده از جوانه بود و پر ازامید شکفتن


بقییه نوشته ها در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

داستـــــانی کوتــــــاه امـــــــا  زیبــــــا


mendhak8.png


آری از پشت کوه آمده ام...

چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!

برای عشق خیانت کرد

برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم.... می گویند: از پشت کوه آمده!

ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن

گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!